دستم تهی از اطاعت
و پشتم خسته از این کوله بار معصیت
نادمم... از شکستن عهدهایی که در هر صبح با تو بستم
و امیدوارم... به رحمت و مهربانیت ...
دوباره آمده ام بسرایمت ای زیباترینم
...
اگرگناه کردم
تو را با گذشت خواندم
اگر خوار شدم
تو را به بزرگواریت جویا شدم
...
حال آمده ام
تا تیک هایم انتظار جمعه ای را بکشند که در آن ماهی آغاز خواهد شد که دلهایمان را هوایی می کند
و در آن روز آغازگر سالی خواهیم بود که دوست دارم برگ برگ کتاب عمرم را با یادش ورق بزنم
...
حال آمده ام ...
ایمانم ده
یقینم ده
جز آنچه تو بر من نوشته ای بر من نرسد
که ناتوانم...
خشنودم دار بدان تیک و تاک هایی که قسمتم کردی
....
امروز آنقدر دلم تنگ است که حتی نفس هایم در سینه نمی مانند
جسم و جانم جویای گرمای وجود توست
عمرم می گذرد
...
کوچکم
میدانم
کوله بارم از گناه سنگین شده است
اما آمده ام که آماده باشم
آمده ام تا دست هایت را بخوانم
تا غرق شوم در رودخانۀ وجودت. ..
بیا ..
بیا که غرق شدن را در اینجا بخوبی آموخته ام ...
بی حرکت می ایستم و تنها خود را رها می سازم
میدانم آب وظیفه اش را خوب میداند
آنسان که نیل و فرات می دانستند ...
تنها آمدنت را می خواهم
بیا که این جزیرۀ از درون شکسته دیگر تاب ماندن ندارد ...
می داند تنها کوله بارش گناه است اما باز هم قصد هجرت دارد
اگر راه را بنمایی و چشمانم را به این راه بگشایی ... تمام است
دور یا نزدیک ... فرقی نمی کند
دوباره می سرایمت در آستانۀ شنیدن بوی ماه دلدادگی ...
در نبود واژگان ... در سیلابی از اشک عاشقانت ...
چه عهدها بستم ... و حال چه ها کرده ام ...
این فصل را ورق بزن ... دگر خسته ام ... جز شرمندگی هیچ برایت نیاورده ام ...
.......................................................................................................
کوله بارم را می بندم
تا از این شامگاه دور شوم و جز دوری راهی نمی گزینم ...
چهل صباح را از هم صحبتی با دل های پاکتان محرومم
...
اما
صبحگاهی خواهم آمد
تا در روشنی صبح
تکه های آفتاب را هدیه بیاورم
نمیدانم لطف های بی دریغتان را چگونه پاسخگو باشم ...
به بزرگواریتان حلالم کنید تا در این چهل صباح در آرامش خاطری باشم ...
التماس دعا 